محمد متینمحمد متین، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره
تاریخ عقدتاریخ عقد، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 7 روز سن داره
تاریخ عروسیتاریخ عروسی، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 5 روز سن داره
اولین دیدار ادارهاولین دیدار اداره، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 26 روز سن داره
خواستگاریخواستگاری، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره
محمد مبینمحمد مبین، تا این لحظه: 6 سال و 3 ماه و 18 روز سن داره
مهتامهتا، تا این لحظه: 2 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره
بابا رضابابا رضا، تا این لحظه: 43 سال و 1 ماه و 5 روز سن داره
مامانمامان، تا این لحظه: 43 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

نفس مامان نرگس و بابا رضا

سومین دندون بالایی

سلام جیگر گوشه من امروز سه شنبه 7 اردیبهشت و شما امروز 1 سال و 2 ماه و 13 روزته سومین دندون بالایی یعنی دندون نیش سمت راستت بالاخره بعد یه مدت طولانی که حسابی اذیت شدی روز جمعه 3 اردیبشهت که شما 1 سال و 2 ماه و 9 روزت بود از زیر لثه ات در اومد این مدت خیلی اذیت شدی عشق مامان از روز شنبه 28 فروردین سرمای خیلی سختی خوردی و هنوز الانم یه کم درگیری باهاش سرماخوردگی و دندون در آوردنت با هم همزمان شد و حسابی اذیت شدی عشق من این روزا خاله رقیه هم یهو یه مسافرت کربلا براش پیش اومد و از 29 فروردین رفت کربلا ما هم رفتیم خونه بابا بزرگ و مامانی زحمت نگهداری شما رو کشید امروز آخرین روزیه که خونه بابا بزرگیم و از فردا خاله دوباره میاد...
7 ارديبهشت 1395

چشمک زدن

سلام گل پسر من امروز 3 شنبه 17 فروردین ماه 1395 و شما 1 سال و 1 ماه و 23 روزته این روزا خیلیی داری شیرین میشی و هر روز کارای جدیدتری یاد میگیری راه رفتنت خیلی بهتر شده میری کنار میز آرایشم و در کشویی آینه رو باز میکنی و دستتو میگیری به طبقه هاش و میری بالا ازش تا دستت به وسایلی که طبقه های بالاش گذاشتم برسه کمد لباسا رو هم که همش میریزی به هم و همه لباسا رو میریزی بیرون کابینتا آشپزخونه هم همین طور میری سر کشوی سیب زمینی و پیاز و سیب زمینی برمیداری و اگه حواسم نباشه میخوری اگه چیزی هم دستت باشه ازت بگیریم شروع میکنی به گریه و جیغ زدن و همنجوری بشین پاشو میکنی و گریه میکنی.خیلی با مزه میشه این حرکتت تو ماشینم اگه واست...
17 فروردين 1395

سال 1395

سلام پسر نازنین من عیدت مبارک امسال دومین سالیه که سر سفره هفت سین پیش ما هستی پارسال خیلی کوچولو بودی و تازه بدنیا اومده بودی و من هنوز حالم خوب نبود سال تحویل خونه بابابزرگ بودیم نصفه شب سال تحویل بود ولی ما 3 نفر بیدار بودیم امسال سال تحویل راس ساعت 8 صبح بود و شما بازم بیدار شدی موقع سال تحویل خوشگل من البته بابا رضا حموم بود چند دقیقه بعد از سال تحویل اومد بیرون شما تو بغل من بودی و من قرآنو برداشتم و با هم قران میخوندیم ان موقع بعدشم رفتیم مود عید دیدنی اون روز 6 جا رفتیم عید دیدنی شب اومدیم بیرجند که فرداش بریم مشهد ولی روز بعد بابا رضا ماشینو برد تعمیرگاه که برای سفر آماده بشه شبم خاله سم...
9 فروردين 1395

اولین باری که رفتی آرایشگاه

سلام عشق من شما برای اولین بار 27 اسفند که یک سال و یک ماه و 2 روزت بود رفتی آرایشگاه آرایشگاه عرشیا نزدیک خونه بابابزرگ همش نگاه آقای آرایشگر میکردی که چکار میکنی خیلیییییییییییییییییییییی جیگر و ناز شدی بعد از اصلاح مامانت فدات بشه عزیزممم
9 فروردين 1395

1 سال و 1 ماهگی

سلام شیرین مامان امروز 3 شنبه 25 اسفندماهه و شما 1 سال و 1 ماهته. پسر کوچولوی من این روزا خیلی شیطون شده راه رفتنت خیلیی بهتر شده و میتونی مسافت طولانی تری رو راه بری دس دسی میکنی بای بای میکنی بابا به به آب کاغ=داغ ماما رو میگی سینه هم میزنی همینکه صدای آهنگ میشنوی شروع میکنی به قر دادن و همزمان دست و سینه زدن از روی تخت میای پایین و میری سر میز آینه و لوازم آرایش منو برمیداری تل سرمو برداشتی و شکستی با آنتن تلوزیونم همش درگیری و میری میکشی از تلوزیون .سرتم میگیری پایین و از فاصله بین میز و تلوزیون ما رو نگاه میکنی و میخندی بابا بزرگ و مامانی رفته بودن مسافرت و روز شنبه خاله ها اومدن خونه ما...
25 اسفند 1394